روسوي هرچه مي كند اين دل به سوي اوست
روسوي هرچه مي كند اين دل به سوي اوست
عا لم همه بهانه ديدار روي اوست
يك مو مباد دوري ام از وصل روي دوست
دل هركحا كه وصل شود وصل روي اوست
مستم زهرچه ديده و هرچه شنيده ام
ميخواره چشم وگوش و دل وجان سبوي اوست
هرچند دمبدم به دلم راه تازه ايست
شادم كه تو به تو همه ي شهر كوي اوست
اي دل ، نه لاله جام به دست است در رهش
عالم تمام كاسه به دست سبوي اوست
آري نه غنچه پيرهنش مي درد زشو ق
گل هم نزار سلطنت رنگ و بوي اوست
تنها نه سنگ وخاك به ذكرش نشسته اند
هستي اگر كه گوش كني گفتگوي اوست
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 21:15 توسط فرامرزمیرشکار
|